فلفل ترش



Monday, June 30, 2003

وقتی می گه می خوام خودمو بکشم فکر می کنه داره مارو تهدید می کنه!
یه سال روضه خونده که آره من خودمو از طبقه 9 میندازم پایین! حالا می گه از طبقه 21!! گول خورده من باور نمی کنم..می خواد مارو بترسونه..من می دونم دیگه..عمری خودشو ار طبقه 21 بندازه پایین!
آخه برجشون 18 طبقه بیشتر نیست که!

_______________________________________________________________

مرتیکه سیبیلو : خانوم خوشگله اگه اخم نکنی باهات دوست می شم!

_______________________________________________________________

داشتین یه موقع شا یعه شده بود که برای درست کردن گوشت همبرگر McDonalds
از یه نوع کرم استفاده می کنن؟!
داشتم فکر می کردم اسپاگتی با کرم چه جوری می شه! طمع گوشت می گیره؟!

_______________________________________________________________

جایی سراغ ندارین یه سرهمی بچه ی طلا داشته باشن؟؟؟؟؟؟!
ساقی  ||  10:32 AM


ن نوشته های دوستمه..16 سالشه..

انتظار

شب كه سر پنجه باران به تن خاك رسيد
به رخش چون عرق خجلت بسيار چكيد
ابر ديوانه بزد ضجه و فرياد كشيد
باد وحشي پدرانه به سرم دست كشيد
برگ خشكي پيم آمد ولي افسوس بگردم نرسيد
نور از پشت يكي در كوچه دويد
كي بود پس پرده كه اشكم ديد
ولي افسوس كسي حرف دلم را نشنيد
هيچ كس با دل شوريده من مونس و غمخوار نبود
هيچ كس چو من تنهاي مصيبت زده را يار نبود
هيچ كس چو همان كوچه ستمكار نبود
ته آن كوچه بنبست و منش راه گذر مي جستم
آسمان بود پر از ابر و من از ماه خبر مي جستم
پي او آمده بودم ولي اكنون زخدا راه سفر مي جستم
تنم از زخم پرو تازه سپر مي جستم
من از اين گمشده ها راه سفر مي جستم

روژين
ساقی  ||  3:10 AM


Saturday, June 28, 2003

اون بهم می گفت فلفل! واسه همین این وبلاگو ساختم!
اما فلفل تنده اما من ترشم!
منظورمو درک می کنی؟!
فرض کن یه فلفل جلوته و تو با تمام شجاعتت خودتو برای تندیو تلخیش آماده کردی ..رنگ قرمزشم بیشتر تندیشو به رخت می کشه و برق می زنه!
اما وقتی می خوریش ترشی شدیدش باعث می شه چشمات نمناک شه..
اون چه احساسیه؟!
می تونی توصیف کنی؟!

ساقی  ||  10:10 AM


Friday, June 27, 2003

عشق تپه ایست که هر گوسفندی از آن بالا می رود!
(بلا نسبت شما!)
ساقی  ||  5:47 AM


Thursday, June 26, 2003

برای اینکه مردم نریزن بیرون تمام کنسرت هارو از 16 هم تا 18 هم گذاشتن
ساقی  ||  2:27 AM


Wednesday, June 25, 2003

چشاتو ببند کارت دارم..
بابا اون صاب مردرو ببند می خوام هیپنوتیزمت کنم...
آهان حالا یه نفس عمیق بکش..
خوب خوب..حالا به هیچی فکر کن..یا به سفیدی..
آهان ..خوب..
خوب حالا کم کم سعی کن یه طبیعت قشنگو تصور کنی..
اونطوری که خودی دوست داری می تونه حتی واقعیت هم نداشته باشه
خوب حالا داری توی اون طبیعت آروم آروم راه می ری..
قدمات آرومه..و احساس سبکی می کنی..
شایدم احساس پرواز..
همه ی ترس های دنیا رو پوچ می دونی و ادامه می دی..
حتی واژه ی خستگی هم برات معنی نداره..
همه ی بدی ها رو پشت سر می زاری و به نهایت شوق و خوشحالی و آرامش می رسی..
حالا کسایی که دوست داری میان طرفت..
یکی یکی..شایدم باهم..همون طور که خودت می خوای..شایدم می خوای خودت بری طرفشون..
کم کم زمانو دست خودت می بینی..هر کاری می تونی بکنی..
زیبایی ها به نهایت می رسه..
خوشی از حد می گذره..
ذوق مرگ می شی..
از خنده روده بر می شی..
ار آرامش پر می شی تا خر خره..
از هیجان چشات در میاد..
چیزای قشنگ دورتو می گیرن..
اونقدر که خفه شی..
همه کسایی که دوست داری میفتن دنبالت محکم بغلت می کنن..تا له شی..


بابا جیغ نزن بقیه ش مونده ...کجا می ری بابا وایسا..

ساقی  ||  1:19 AM


Monday, June 23, 2003

می خواد بگه احساس نداره
می خواد بگه براش هیچی مهم نیست
می خواد بگه تنهایی هم ار عهده ی همه چی بر میاد
می خواد بگه اییییییییی ول چقدر من با خودم حال می کنم
می خواد بگه بیخیال بابا هیچی ارزش نداره
می خواد بگه خیلی خوشحاله
می خواد بگه زندگی براش مثل یه روزه تموم نشدنیه!

اما وقتی تو چشمهای یه بچه ی 3 ساله نگاه می کنه و اونم زل می زته تو چشمهاش
زبونش بند میاد دیگه هیچی نمی گه!
ساقی  ||  12:23 PM


Sunday, June 22, 2003

گیلاسای باغو چیدن..
همشون قرمز قرمزن..حتی قرمز تر از فلفل..
بیچاره شدم..حالا باید بشینم همشونو بخورم خراب نشن..آخه این همه گیلاسو چی کار می شه کرد؟!..
(رنگ وبلاگم شبیه گیلاس شده اما امید وارم کمتر چشمو بزنه!من که چشمم زده نمی شه عاشق قرمزم!!)
_______________________________________________________________

امروز قراره خانوم باشم..
جلف بازی در نیارم..
مودب باشم..
مثل یه دوشیزه ی متشخص رفتار کنم..
آروم باشم..
درست صحبت کنم..مثل یه خانوم..
قراره هر خطایی ازم سر زد بهم چشم غره بره..(چشماش چپ می شه فکر کنم!)


هر چی فکر می کنم چه طوری می شه یه خانوم متشخص بود..به نتیجه نمی رسم..
بابا نمی شه که یه جا نشست آرومو بی سرو صدا!
ااااااااااااااااااااااااااه!

ساقی  ||  12:18 PM


Friday, June 20, 2003

ابراهیم نبوی:

یه نفر خیلی خوشگل بود.مامورا گرفتنش گفتن: واسه چی اینقدر خوشگلی؟!
گفت معذرت می خوام.مامورا قبول نکردن انداختنش زندون .خدا خیلی عصبانی شد و گفت:بیچاره تون می کنم یه کاری می کنم از گشنگی بمیرین!!
فردا مامورا جمع شدن و دعا کردن و از خدا تشکر کردن چقدر همه چیز به اونا داده!خدا از پرویی اونا تعجب کرد و زلزله سرشون نازل کرد.مامورا نصفشون گفتن ببینین چقدر خدا ما رو دوست داره که زنده موندیم؟!
خدا خیلی از روداری اونا ناراحت شد و یه کاری کرد که همیشه دعواشون بشه.مامورا گرفتن همدیگه رو کشتن .بعدا اونایی که زنده مونده بودن به مردم گفتن: ببینید !! خدا به ما کمک کرد اینارو کشتیم! آخر سر خدا از دست اونا عصبانی شد بهشون گفت :اینشاءالله جون به جون بشین..جز جیگر بزنین..
خاک بر سرتون از دستتون ذله شدم!


(کتاب قصه ی کوتوله ها و درازه ها!)
ساقی  ||  3:00 AM


Thursday, June 19, 2003

کریستوفر رابین...
کریستوفر رابین...
کریستوفر رابین...
کریستوفر رابین...
کریستوفر رابین...
کریستوفر رابین...
کریستوفر رابین...
کریستوفر رابین...
کریستوفر رابین...
کریستوفر رابین...

کجاییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟!
(کریستوفر رابین مدرسه س)

کریستوفر رابین...
کریستوفر رابین...
کریستوفر رابین...
کریستوفر رابین...
کریستوفر رابین...
کریستوفر رابین...
کریستوفر رابین...
کریستوفر رابین...
کریستوفر رابین...
ساقی  ||  10:02 AM


Tuesday, June 17, 2003

نشستم.. سرمو گذاشتم رو دستم..صدایه جرینگ جرینگ دف اومد..
(ساعتم بود که سر خود زرت و زرت.. قدم قدم.. نه انگار رو صفحه لی لی بازی می کرد و جلو می رفت)
سرمو بلند کردم صدای یه مرد اومد همون مردی که کلاس اول با داس آمد..
(صدای اخبار بود بابام مثل همیشه جلو تلویزیون خوابش برد)
رفتم دمه پنجره صدای باد نفس درختای حیاطو تکون می داد..
(صدای ماشینا بود که امون همه رو بریده بود )
صدای سم اسب سفیدی اومد که شاهزاده سوارش بود..
(صدای تپش قلب خودم بود که برای کسی نمی تپید فقط وظیفه شو انجام می داد)

صدای یکی اومد که می گفت خیلی خسته کننده ای ازت بدم میاد ..چی داری که دلم بهت خوش باشه؟! بد بخته الکی خوش گورتو گم کن تا بیشتر ازین عصبی نشدم
خیلی بچه ای می فهمی؟! نمی فهمی هنوز درکت اونقدر نیست..دختره ی درازه ریقو..
(صدای اعتماد به نفسم بود که خورد می شد)


-----------------------------------------------------------------------------------------------


تهِ دلم خالیه..
هر چی دنبال دلیل... واسه این احساس کوفتی می گردم بد تر اعصابم خورد می شه!
یه آهنگی کوفتی که در حالته عادی افسرده ام می کنه گذاشتم دیگه واویلا..
یکی بیاد منو جمع کنه..
دیشب سا عت 12 خوابیدم 2 بلند شدم ..تا صبح کتاب خوندم!
اونم چه کتابی ار رمانهای ..مزخرف ایرانی با شخصیت های کاملا خیالی و حرفها عاشقانه ی کاملا مجازی..
از اتفاقهای ساده ی دورو ورم لجم گرفته..
ازین مرتیکه (که به خاطرش آنلاین نمی شم مبادا تلافی بد و بیرا هایی که بهش گفتمو سر کامپیوترم درآره..)حالم بهم می خوره!(پول هم ندارم کارت بگیرم)
هر چند وقت یه بار همین طور می شم..به پوچی می رسم..
وقتی به پوچیم فکر می کنم اونقدر غرقش می شم تا سوژه ی جدیدی برای فکر کردن پیدا کنم
احساس غریبی نیست اما زیادی گنگه و خیلی هم عادی
در این مواقع به اوقاتی فکر می کنم که از خودم بیزار می شدم
مثل وقتی بچه بودم و وسط هر نوع مهمونی ای باید می رقصیدم و همه را مجبور می کردم منو نگاه کنن!(اونم تو چه حسی می رفتم)
مثل وقتی که بزرگتر شدم و از خجالت وقتی بهم سلام می کردن عقب عقب می رفتم تا به دیوار می خوردم یا به تته پته میفتادم
و خیلی چیزای دیگه که مهم نبود اما وقتی باهم مقایسه شون می کنم می بینم دارم بزرگ می شم کم کم دارم یاد می گیرم
که نه زور بگم نه بی زور باشم!!


ساقی  ||  6:22 AM


Saturday, June 14, 2003

قدش بلند بود..
چشاش مهربونیه خاصی داشت..
لباش راست می گفت..
صورتش آدمو جذب می کرد..
خنده هاش دیوونه می کرد..
حرفاش پر پرواز می شد..
دستاش گرم بود مثل نگاهاش..
صدای قدماش آدمو بیشتر منتظر می کرد..


فففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففف

بقیه ی نوار خالی بود .. درش آوردم ..woodywoodpecker گذاشتم کلی حال کردم!

ساقی  ||  9:56 AM


Friday, June 13, 2003

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست
که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم که چرا خانه ی کوچک ما
سیب نداشت
(شعر معروفیه مال حمید مصدق)

دلم واسه یه احساس واقعی اونم عمیقش لک زده!
ساقی  ||  4:00 AM


Wednesday, June 11, 2003

bacheha in ahang dorost nashode?!!!
ساقی  ||  10:00 AM


Monday, June 09, 2003



_Sade_




_Bob Dylan_




_Eric Clapton_




_Cat Stevens_




_Dire Straits_

چرا ديگه کسی سراغ اینها و هم دوره ای هاشون نمی ره؟!
هنوزم قبولشون دارم شاید پیر شدم ..
ساقی  ||  3:06 AM


Saturday, June 07, 2003


_نگاه کن کف دستمو ببین چقدر خط خطیه!ببین روش نوشته ..امم..روش نوشته
نمی دونم دستتو بده ببینم کف دست تو چی نوشته!
_چپ یا راست؟!
_چپ.. آهان بزار ببینم اینجا یه درخت نوشته.. نوشته درخته خیلی شاخ و برگ داره!
نوشته کنار درخته پر کوچه پس کوچس ازون کوچه قدیمیا که ماشین ازش رد نمی شه..دیگه نوشته زخم ..زخمش عمیق نیست نترس..نگاه ایجا نوشته چاله فکر کنم تو چاله نوشته تاریکی..نترس نمی زارم بیفتی توش!
خوب بزار بازم خوب نگاه کنم ببینم دیگه چی نوشته ..نوشته کوه.. آره نوشته کوه..
نوشته قدت به کوهم می رسه..تموم شد
وایسا ببینم تو چشات نوشته دوستت دارم..اونم خیلی زیاد!
_هیچ وقت به این مزخرفات اعتقاد نداشم!خیله خوب من باید برم بزار کمکت کنم از خیابون رد شی عصاتو بده من..دستمو بگیر زود تر ردت کنم تا چراغ قرمزه ..



ساقی  ||  11:23 AM


Friday, June 06, 2003

سسسسسسسسسسسسسسسسسسلاممممممممممممممممممممم..
برگشتم..یوهو من اینجام..بذارین بگم یه خبر بود ار از اول حرکت ما:
گفتگوی یه بچه ی 3 ساله با پدر 37 ساله – هنوز از کرج هم خارج نشده بودیم-
_ببببببببببببببببببببببببببببببببباااااببببببببببببببببببببببببببببببببااااااااااااا لسیدیم؟!
_نه عززززززززززززززززززززززززیزم!
_بلسییییییییییییییییییییم..عجله دالم من!
_بزار بریم پشته کوها می رسییم...

این دیالوگ تقریباً هر 5 دقیقه یک بار تکرار می شد!

شمال هوا بسیار بسیار زیادی باررونی اما تنها فایده ای که داشت این بود که 3 روز به جای مسالح آرایشی صورتم اکسیژن خالص با نم نم بارون خورد که چه قدرم چسبید!

خوب و از راه برگشت بگم که من به شخصه به تمام مردم با محبت خون گرم و با فکرو اندیشه کشور با تمدن خودم افتخار می کنم و از تمام ..از تمام دست اندرکاران شاهکار جاده چالوس دیشب خواهش می کنم تمنا می کنم جلوی من آفتابی نشین

حدود ساعت 10 بود که رسیدیم به تونلی که نزدیک پلیس راه سد کرج بود ..یهو راه بند اومد..مام وایسادیم آقا نیم ساعت یه ساعت..نخیر من اعتراضی نداشتما اما شرمنده عذر می خوام خجلم!اما جیش داشتم شدید! دیووووووونه شده بودم...
پیاده شدیم بریم پلیس راه اونجا دستشویی داشت..پیاده شدم ..
یعنی صحنه ای که من باهاش مواجه شدم دیدنی نبود کف کردنی بود ازم حباب بلند می شد!
مردم همه زیر اندازو پتو و بالش و همه ی اینا پهن وسط تونل حالا جلوتر که می رفتیم
جالب تر می شد!قلیون چاق کرده گاز پیکنیکی روشن روش لوبیا پلو!
جلوتر که رفتیم چادر گذاشته بودن همه خواب!یکیشون گفت راهم باز بشه ما از جامون تکون نمی خوریم ما راهو بند میاریم!(تو ماشینم که خوابیده بودن صحنه دار بود)
حالا بزن برقص و اینام که هیچی باز اون بهتر بود
پلیس راه که رسیدیم! صف دستشوییو دیدم اشهدمو خوندم!
حالا عزیزان من دلبندان گلم اگه گفتین چرا راه بسته شده بود؟!
چون مردم محترم ما از این ور راه و یه طرفه کرده بودن
از اون ورم اونا یه طرفه که این ها در یک مکانی 4 تا ار اینور 4 تا ازون ور دقیقا رو به روی هم قفل کرده بودن اینم از سبقت گرفتنشون..
بعد از 3 ساعت راه باز شد ما سا عت 3:30 خونه بودیم که تازه معنی HOME SWEET HOME رو من درک کردم!

قربان شما تا بعد!
ساقی  ||  9:53 AM


همسایه ها یاری کنین تا من وبلاگ داری کنم!
ادب و اصول اخلاقی حکم می کنه از کسانی که کمکم کردن تشکرات لازمه رو به عمل بیارم..
اول شیدا که کشتمش از بس اُرد و دستور دادم!(شیدا شاید برات جو گرفتم خودت درک کن)
بعدم جناب آقای ِ پیام چرندیاتی
بسیار بسیار محترم!آقا قربون دستت
پیام متشکریم!
پیام متشکریم!
پیام متشکریم!
پیام متشکریم!
پیام متشکریم!
پیام متشکریم!
پیام متشکریم!
پیام متشکریم!
پیام متشکریم!
پیام متشکریم!
پیام متشکریم!
پیام متشکریم!
پیام متشکریم!
پیام متشکریم!
پیام متشکریم!

بعد ازین صوبتا و اینا دیگه
فعلا!
ساقی  ||  7:56 AM


Sunday, June 01, 2003

وسط جنگل دور باغیو سیم خاردار کشیده بودن...
از روش رد شدم اما کفشم سوراخ شد پامم بد درد گرفت...
سر باغ یه جاده بود کوتاه اما توش گم شدم شاید از خنگیم بود نمی دونم!
یه دختر بچه اومد نزدیکم لبخند می زد دوسش داشتم باهاش رفتم فقط چون لبخند می زد...
منو برد پیش اسبای وحشی ..به همشون لبخند زد اسبا اومدن طرفش فقط چون لبخند می زد ..اما رام نشدن چون فقط لبخند می زد!
بعضی اسبای وحشی دورم جم شدن از خنده های دخترک گفتن اما رام نشده بودن
چون دخنر بچه هم رام نبود....
چندتا اسب قهوه ای اومدن پیشم از بس تابلو بودم مثل اینکه فهمیدن رامم
یکیشون اومد کنارم تو چشام نگاه کرد دستامو گرفت بغلم کرد منم از درد پام گریه کردم..(اسبی که دست آدمو بگیره و آدمو بغل کنه ندیدین؟!فلفل ترش چی دیدین؟!)
بین اسبا غرق شدم مثل دختر بچه اما مامان بابای دخترک هم برای هم رام نمی شدن واسه همین اونم بلد نبود این چیزارو..
ولش کردم چون دیگه به لبخنده بی منظورش احتیاجی نداشتم..
چون درد پامو خوب نمی کرد سنگای رو زمینم تیز تر و نا هموار تر می شدنو آزارم می دادن ..لعنتیا ..( ازشون متنفر نیستم )
کم کم بهار باغ رسید منم یاد گرفته بودم چه جوری قشنگ جلوه کنم...
اطرافم پر شد اونقدر پر که باز سکوتو فراموش نکردم.....
هنوزم توی جاده ی کوتاه باغ راه می رم و باز هم سراب می بینم


ساقی  ||  10:45 AM


قولی که بهم دادو باور کنم؟!
یا حرف دوستشو؟!



you oughtta know happy you oughtta know glad because you're gonna know lonely Dire Straits
ساقی  ||  9:06 AM


 

من؟؟؟؟؟

۩ همين جا
 ۩ من اينجام
 ۩ لوگوي وبلاگ
 



I like them

کرگدن سلطان است
کروکديل پرنده
ديوونه
باغچه

Life without Acid

thE EyEs Of thE intErrEd




!!???????

hOMAYOON





Gardoon Music Center

ترشيده ها

Gardoon Persian Templates

[Powered by Blogger]